دختر تنهای شب

کاش خدا بامن سخن بگوید

حالم خوبه ... مثل مادرم که می گفت خوبه ، اما مـــُـــرد ...
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 18:22 توسط باران

غمگینم همانند کسی که کاسه اش خالی بود ; از غـــــــــــــــذا نه ; ازِ تقسیم بختــــــــــــــــ . . .

 

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 14:17 توسط باران|

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺩﺭﺧﺸﯿـــــــــــــــــــــــــــــــﺪ ...

ﻭﻟﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﺑﺒﺨﺸﯿــــــــــــــــــــــــــــﺪ

نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 22:4 توسط باران|

سلامتی اونائی که طبیب دلهای دردمندند

ولی خودشون دنیائی از دردند


نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 22:10 توسط باران|

هرکس که رسید اعتمادم رو کُشت
هرکس که رسید قلبش از آهن بود
ای کاش که آسِمون نگاهم میکرد
ای کاش یکی فقط یکی با من بود
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 22:32 توسط باران|

"تولدت مبارک" چه حرف خنده داری

چه فایده داره وقتی تو گل برام نیاری

عجب شبیه امشب، داره می سوزه چشمام

دورم شلوغه اما انگاری خیلی تنهام

واسه چی زنده باشم جشن چیو بگیرم

من امشبو نمیخوام دلم می خواد بمیرم

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 22:46 توسط باران|

عيد است بسي بدون مادر غم دارم!!!

در زندگي محبت مادر كم دارم!!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 20:45 توسط باران|

تشنه ام قد تموم دنیا

تشنه صداتم  مادر


نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 20:29 توسط باران|

مادرم

دارو ندار من تویی . . .


که به لطف سرنوشت ( ندارمت ) ...

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 22:28 توسط باران|

این روزها نه حالی برای نوشتن است،نه طاقتی برای گفتن.

کنج خونه ام نشسته ام بی هدف

این روزها با دلی کبود گوشه ای نشسته ام

و به یاس نیلوفری فکر می کنم.

این روزها تمام سینه ام آه است و فکرم یک چاه

این روزها فقط گریه می کنم ، گریه، گریه ، گریه ....

کاش عمرمادرم کوتاه نبود

ومرامی بوسید ودلداریم می داد

ومرامی بویید ومی بوسیدمش

ودستای رنجورش رادورگردنم حلقه می کرد .چه آرزوی محالی ‍؟!

چه زود دیرشد...!

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 14:12 توسط باران|

خدایا!!!
دستانم را زدم زیر چانه ام...

 مات و مبهوت نگاهت میکنم...

 طلبکار نیستم، نه!

 فقط مشتاقم بدانم ته قصه چه میکنی با من؟؟!!!

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 14:1 توسط باران|

مادرم

 

دیریست  روزگارم  بی تو  بد  می گذرد

 

و حال دلم خوش نیست....


اندکی  کنارم بیا  و بازگردان

 

آن دل  شادی  که اکنون  از آن من نیست...

 

این دلتنگی ام را تنها تو می دانی و...


نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 13:56 توسط باران|

مادرعزیزم !

نبودنت را با ساعت شنی اندازه می گیرم...

یک صحرا گذشته است...

پس کجایی؟

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 13:55 توسط باران|

چه کسی می گوید:دوری سردی می اورد؟؟؟

وقتی که

هرشب با"یادت"

بندبند وجودم...گرم می شود...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 17:39 توسط باران|

من بی تو 
یه
درد بی نهایتم
گمون کنم
تا آسمون رسیده این شکایتم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 19:36 توسط باران|

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 19:17 توسط باران|

اگر كسي مرا خواست

بگوييد رفته باران‌ها را تماشا كند

و اگر اصرار كرد..

بگوييد براي ديدن توفان‌ها رفته است

و اگر باز هم سماجت كرد

بگوييد رفته است تا ديگر

بـــاز نــگـــردد ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 11:34 توسط باران|

گاهي دلت بهانه هايي مي گيرد

گاهي دلتنگي هايي داري

كه فقط بايد فريادشان بزني

اما.. سكوت مي كني..

گاهي دلت مي خواهد زانوانت را تنگ در آغوش بگيري

و گوشه اي از گوشه ترين گوشه اي كه مي شناسي بنشيني

و فقط نگاه كني..

گاهي چقدر دلت براي يك خيال راحت تنگ مي شود

گاهي شايد دلگيري از خودت

شايد..

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 11:31 توسط باران|

آدم پیر می شود

وقتی مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــ دا میزند

اما جوابی نمیشنود.........

ماااااااااااادددددددررررررر..........

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 22:55 توسط باران|

گاهی دلتنگی ها

زیر نقاب سکوت پنهان میشوند...

باز هم بی صدا دلتنگم...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 22:53 توسط باران|

آزارم می دهد زندگی ...!

وقتی درد درونم را می دانم

 اما راهی جز " صبر" ندارم ...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 22:51 توسط باران|

دخـتــَــر کـه بــاشی
میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ
آغــوش گــَرم پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی
کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و
دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی
دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه
هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی
چه بـاشه چـه نبــاشه
قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 22:49 توسط باران|

مادربی توبااین دنیاچه کنم،مادربی توبااین

خاطرات چه کنم



مادربی تو بااین اشکهاچه کنم،مادربی

توبااین تنهایی چه کنم



مادربی توبااین روزگارچه کنم،مادربی

توبااین زندگی چه کنم



مادربی تو بااین دلم چه کنم،مادربی توبااین

دلواپسیم چه کنم



مادربی توبااین دلتنگیم چه کنم،مادربی


توچه کنم

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 22:48 توسط باران|

ای بانوی بهشتی،پناه لحظه هامی،یه عمره که هنوزم،دلواپس فردامی



توبودی عاشقونه،دست منوگرفتی،بالحن مادرونت،برام لالایی گفتی



آغوش توهمیشه،یه گوشه ازبهشته،خدااسم توباعشق،روقلب من نوشته



چه شبانخوابیدی که من راحت بخوابم،میخوام مادرچشام روزیرپات بزارم



مادرتویی جونم،مادرتویی عمرم،اگه تونباشی انگارمن مثل مرده ام



کشیدی سختی همیشه توبه جای من یه لحظه نباشی من توی سختی وغم



مرحمم بودی وقتی من دردداشتم سنگ صبورم بودی وقتی غم داشتم



توفرشته منی ازمن دل نمی کنی رفیق بی کلکی ومنوگول نمیزنی



مادرتویی که راحت منومی بخشی درداموازتوی چشمام میفهمی



میگی می میرم اگه یه لحظه دیرکنی خودت گرسنه بودی تامنوسیرکنی



ندادی جواب بدی هام روباسرزنش به جاش بامحبت دادی منوپرورش



دعای خیرت مادر،معجزه دنیامه،صدای قلب پاکت،لالایی شبهامه



وقتی دلم میگیره،سررومزارت میزارم،تواوج ناامیدی،اسم تورومیارم



باعشق آسمونی ات،همیشه جون میگیرم،چقدرشیرینه حالم،وقتی سمت تومی رم



این همه حرف دارم باهات مامانی ولی چیکارکنم پیش کی بگم کی به حرف من گوش میده



عیبی نداره منم خدایی دارم میام باچشای پراشک سرمزارت میام بهت میگم



خیلی دلم برات تنگ شده خیلی دلم هوات روکرده شونه های مهربونت رو کم دارم


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 22:24 توسط باران|

از آدمــا نپرسید " چـــرا " ناراحتن ...!

برای اشکـــ ـهــآ

و

بغض ـهــآیشان ...

" دلیــل " نخواهید !

بغض ـهــآی ناخواستهـ ...

گریهـ ــهآی بی اراده

دلیل نمیخواهد !!

بهــآنه نمیشناسد ...!

یک" دل پـــُر"میخواهد ...

و

یکــــ "حس عجیبــــــ"!

که نه " او" میتواند توضیح دهد

و نه " تو " میتوانی درک کنی ...

پس "بدون" سوال کنارش بــاش!

هـمین!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 13:58 توسط باران|

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 13:53 توسط باران|

از یک روزی به بعد...حذف می کنی عادت ها را...احساس ها را...
آدم ها را...آدم ها را...آدم ها را...
یک کاغذِ سفید،
یک به نام ِخدا،
یک نقطه سر ِ خط....

از یک روزی به بعد، برایِ خودت،
برایِ دلت، روز می گذرانی،
بی خیال می شوی...

از یک روزی به بعد،
برایِ آدم بودن، آدم ماندن،
برایِ احساست

برایِ خودت میروی و پشتِ سرت را هم نیم نگاهی نمی کنی...
 
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 13:50 توسط باران|

کمي عوض شدم؛

ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛

به کسي تکيه نميکنم

از کسي انتظار محبت ندارم؛

خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛

سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم...

چقدر بزرگ شدم يک شبه !!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 18:34 توسط باران|

نمی دانستم دلتنگی دل نازکم میکند..

آنقدر که به هر بهانه ی کوچکی چانه ام بلرزد و

چشم هایم پر..

نمی دانستم نبودنت کودکم می کند..

آنقدر که ساعت ها گوشه ای بنشینم و با همه قهر که چرا نیستی.
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 13:27 توسط باران|

یک وقتهایی وقتش است خودت چمدانت را برداری ،

آرام و بیصدا از زندگی آدمها بروی بیرون ...

دیر که بشود تمام آن لحظه های خوش

مثل بستنی شکلاتی عصر های تابستان ، آب میشود ..!

میچکد روی دامنت ...

یک وقتهایی وقتش است خودت چمدانت را برداری

و تنها رد کوچکی از خودت به جای بگذاری ...

سنجاق سری ، گردنبندی ، گاه خاطره ای ، چیزی ...

تا از دیده شان که رفتی ، از یادشان نروی ...!


نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 9:24 توسط باران|


آخرين مطالب
» پست ثابت
»
»
» سلامتی !!
»
» امشب تولده منه اما تو نيستي!!
» دومين عيد بدون مادر
»
»
» چ زود دير ميشود
Design By : Pars Skin